از بارداری تا تولد تو
از ماه دوم بارداری اومدم شیراز. کبری دختر دایی خودم یه دکتر بهم معرفی کرد به نام خانم دکتر نجات الهی. منم رفتم پیشش و بهش گفتم که قبل از بارداری قرص های رآکوتان خوردم. اونم خیلی منو ترسوند و گفت باید سریع سونو گرافی کنی. منم سونو کردم ولی مشخص نشد چون تو 2ماهه بارداری بودم. گفت تو سه ماه بارداری بیا. منم تو سه ماه بارداری دیگه نرفتم پیش دکتر نجات الهی چون واقعا آدمو می ترسوند. با خاله معصومه(خاله خودم) رفتم پیش دکتر تاک پرور. اونجا منو فرستادند برای سونوی سه بعدی. وقتی رفتم سونو گفتن که بچه ت سالمه ولی هنوز مثانه و کلیه اش شکل نگرفته برو یه ماه دیگه بیا. بعد از یه ماه که رفتم خدا رو شکر اونا هم درست شده بود. خدا رو شکر همه چی خوب بود...
نویسنده :
مامان زینب
15:53
خاطرات بارداری من
بعد از چند روز بعد با عمه ام البنین رفتیم بهداشت. گفتم تا وقتی اشکنان هستم برم یه چکاب کامل بشم. خانم فتوحی کارمند بهداشت تمام آزمایشها از جمله قند، فشار خون و... بعد برام پرونده تشکیل داد. بعد منو فرستادن پیش یه ماما به نام خانم آرمان. اون ماما هم یه سری دستورات بهم داد که بهش عمل کنم. بعد به خاله ت زنگ زدم برای اینکه شیر نمی خوردم و از شیر خیلی بدم میومد برام نی میوه ای،عناب، به، توت فرنگی،عرق کاسنی، انار و کتاب قصه بفرسته. خاله هم چند روز دیگه برام فرستاد. من ماه تا ماه برات سوره های قرآن از کتاب ریحانه بهشتی می خوندم. هر روز باهات حرف می زدم برات کتاب قصه می خوندم. غیر از جزء هایئ که توی کتاب ریحانه بهشتی بود 5 بار قرآن ختم ...
نویسنده :
مامان زینب
15:48
پدر و مادرم تصمیم گرفتند صاحب فرزندی شوند
عزیزم من قبل از اینکه متوجه بشم تو رو باردارم چند روز همش تب داشتم و حالم خیلی بد شده بود.رفتم خونه مامان بزرگت(مادری)مامانم گفت یه قرص پنادل بخور سریع خوب میشی.منم خوردم اما اصلا حالم خوب نشد.چند روز همش همینطور بودم.مامان بزرگت(پدری) و عمه ام البنینت می گفتن خیلی رنگت زرد شده شاید باردار باشی.من گفتم نه! فکر نمی کنم.چند روز توجه نکردم ولی یهویی به دلم افتاد که شاید باردار باشم به بابایی گفتم یه تست بارداری برام از داروخانه بیاره. باران جونم وقتی که بابایی برام آوردش و تست کردم دیدم باردارم باران جون من ١٤ اسفند ١٣٨٩متوجه شدم باردارم. وایییییی یه حس خوبی داشتم. یه حس نو یه حس تازه.آخه یه موجودی دیگه از جنس خودت تو وجودت می...
نویسنده :
مامان زینب
15:45
واکسن دوماهگی باران جون
دیگه تو ، تو دوماهگیت هستی. من و دایی سلمان تو رو برای واکسنت به درمانگاه نزدیک خونه مون بردیم اما متاسفانه اونروز نبودن یکی از مسولین اونجا گفت که امروز نیستن باید فردا بیای، اخه من چون قطره استامینوفنت رو داده بودم قبول نکردم گفتم آدرس یه جای دیگه بهمون بده. که اونم آدرس مرکز بهداشت پایگاه استقلال رو بهمون داد که پشت شیرینی فروشی تندیس بود.بردیمت اونجا. دقیقا ساعت 11:30 و تاریخ هم 9/11/90 بود که واکسنتو زدن قبلش تو توی خواب ناز بودی دلم نمی یومد بیدارت کنم ولی خانمی که واکسن میزد گفت بیدارش کن چون شوکه میشه. مجبور شدم بیدارت کنم که بهت یک قطره فلج اطفال دو تا هم واکسن به پات زدن تا واکسن رو ب...
نویسنده :
مامان زینب
15:44
سخنی از مامانی
شاید هنوز برای گفتن حرفهایی که معنی شان را نمی دانی خیلی زود باشد . اما دوست دارم بعدها که این نوشته ها را می خوانی، آن زمان که قدرت درک مسائل را پیدا می کنی، بدانی که مادرت حتی پیش از تولدت از تو چه خواسته است: عسلم پیش از همه خدا را بشناس و در لحظه لحظه زندگی او را به یاد داشته باش. بدان که همه چیز با او ممکن است و هیچ چیز با او غیر ممکن نیست. همواره و در همه حال دست در دست خدا داشته باش و همیشه از او یاری بجوی. آگاه باش که خداوند همیشه پشت و پناه توست. برای ساختن آینده ای که پیش روی توست تلاش کن. تا می توانی تلاش کن و از سختیها و ناملایمات نهراس. دنیا به تلاش تو پاسخ خواهد داد و به امید خدا به هرآنچه آرزو...
نویسنده :
مامان زینب
15:39
حرفای مامان واسه قند عسل
باران نازم این روزها فضای خونه پرشده از صدای قشنگت ونشونه های شیطنت هایت در گوشه گوشه خونه نمایانه. چه قدر در کنار تو آرام وشادم. هر صبح با لبخند زیبایت از خواب بیدار میشوم. کودکم، خوشحالم که مادر شدم ولذت مادر بودن را تجربه میکنم. تمام وقتم را پر کرده ای و همدم ثانیه به ثانیه زندگی ام شده ای. به اندازه تمام آسمانها و زمین وتمام ستاره ها دوستت دارم. عزیزم من اطمینان کامل دارم که من و تو و پدرت روزی بر بالای بلندترین قله های خوشبختی می ایستیم واز آنجا خدا را شاکر میشویم .پس به امید آنروز... ...
نویسنده :
مامان زینب
15:33
آتلیه بردن آتریسا
عزیز دل مامان دیروز روز شنبه ٢٩ بهمن ساعت ٦ وقت آتلیه داشتی. ما (من و تو و خاله و دایی سلمان) ساعت ٦:٣٠ رسیدیم معالی آباد (پاساژ الوند عکاسی ممو). عزیز دل مامان عکس سه ماهگیت رو گرفتیم. 2 تا عکس ناز و قشنگ ازت گرفتیم. همش می خندیدی.عکاس خیلی ازت راضی بود همه دورت جمع می شدن و باهات بازی می کردن.البته ا ماهگی و دو ماهگیت هم بردمت آتلیه. می خوام ماه تا ماه تورو ببرم تا یکسالگیت.برات یه آلبوم ایتالیایی سفارش دادم شد 1500000تومان. بعدش رفتیم آتلیه مادر و کودک بنیز تو چمران اونجام برات 5 تا عکس گرفتیم. اونجام ماه تا ماه می برمت.یه آلبوم هم اونجا برات سفارش دادم. ...
نویسنده :
مامان زینب
15:28
کوتاه کردن موهای دخترم
عزیزم من و خاله لیلا با خاله زهرا سی بهمن برای اولین بار اون موهای فرفریتو کوتاه کردیم آرایشگرت هم خاله زهرا بود. قربونت برم خیلی تغییر کردی آخه موهات دیگه خیلی بلند شده بود. راستی خاله لیلا و دایی ابوذر هم ٣ اسفند رفتن دبی، جاشون خیلی خالیه. : : : : : : : : : : ...
نویسنده :
مامان زینب
15:18
یادداشت من واسه عزیز دلم
عسلم الان شش ماهته(تو شکم مامانی) روز تولد ابوالفضل و 16 تیره ما اون هفته روزیک شنبه با خاله لیلا رفتیم تو معالی آباد مغازه بی بی سنتر، نزدیک سیصدو بیست هزارتومان، برات خرید کردیم و سعی کردیم برای عزیزترینم بهترین ها را خرید کنیم. امیدوارم خوشت بیاد. بارانم دخترم صبر ندارم به دنیا بیایی. زودتر به دنیا بیا ااااااااادیگه، همه منتظرتن. راستی بابات هم رفته واست کلی خرید کرده البته با دایی مهدی، هر چی خرید کرده صورتیه، بهش گفتم چرا همه لباسا صورتی خریدی میگه اخه صورتی تو بورسه، من خوشم نمیاد همه لباسات صورتی باشه چون به نظرم برات یک رنگ خسته کننده است ولی ما لباسات رو با رنگ بندی مختلف انتخاب کر...
نویسنده :
مامان زینب
15:15





